فردريش دورنمات، نويسنده سوئيسي، اگرچه بيشتر به خاطر نمايشنامه هايي مانند ملاقات بانوي سالخورده، فيزيکدان ها، آقاي مي سي سي پي و... شناخته شده است، اما رمان هاي وي نيز از اعتبار و ارزش ويژه يي در عالم ادبيات بالاخص در ژانر پليسي - جنايي برخوردار است و در تحليل هاي ادبيات جنايي همواره نام دورنمات را در کنار نام هايي مانند دشيل همت، ريموند چندلر، ژرژ سيمنون و ديگر نامداران و پيشروان ادبيات پليسي مدرن مي بينيم. از ميان پنج رمان دورنمات، که همه پليسي اند، تا به حال سه رمان به فارسي برگردانده شده است: قاضي و جلادش، سوءظن و قول و هر سه رمان را محمود حسيني زاد از زبان اصلي )آلماني( ترجمه کرده است. گو اينکه رمان قول را سال ها پيش )1372( عزت الله فولادوند هم به فارسي برگردانده بود، اما با وجود يک بار تجديد چاپ در سال 75، چند سالي بود که اين اثر ارزشمند در دسترس خوانندگان فارسي زبان قرار نداشت و اينک تجديد ترجمه و چاپ اين اثر را به فال نيک مي بايست گرفت. از ميان پنج رمان دورنمات، قول جايگاه و منزلت ديگري دارد. اين اثر معمولاً چکيده افکار و پندارهاي اين نويسنده درباره پليسي نويسي و حاوي جهان بيني فردريش دورنمات قلمداد شده است. «قول» عنوان فرعي يي هم دارد با نام «فاتحه يي بر رمان پليسي» که بسيار تامل برانگيز است. فصل ابتدايي رمان قول در حکم مقدمه يي است بر ايدئولوژي و انگاره هايي که قرار است در رمان پيش کشيده شوند و پس از آن تمام رمان در پي اثبات فصل اول و به کرسي نشاندن عنوان فرعي اثر است. يک نويسنده داستان هاي پليسي به صورتي کاملاً تصادفي به رئيس بازنشسته پليس ايالتي زوريخ برمي خورد و رئيس پليس سابق شروع مي کند به خرده گيري از آثار پليسي و آنها را «اتلاف وقت» مي خواند.و اثبات اين نوع نگاه، روايت ماجرايي است که داستان اصلي رمان قول را شامل مي شود. ماتئي از بازرسان پليس ايالتي در شرايطي که موفقيت کاري بزرگي در اردن انتظارش را مي کشد، با قتل دختربچه يي مواجه مي شود که زندگي اش را دگرگون مي کند. ماتئي مرد عمل و بهترين جرم شناس در ميان همکارانش است. وقتي او در قبال قولي که به مادر دختربچه داده است متوجه مي شود پيرمرد دوره گردي که همه او را به عنوان قاتل مي شناختند و خودش را حلق آويز کرده، قاتل گريتلي موزر، دختربچه مقتول نيست، براي اثبات نظرش پا به ميدان مي گذارد. او به مانند همه کارآگاهان هميشه پيروز رمان هاي پليسي تمام ابعاد جنايت را مي سنجد و دست به اقدام مخاطره آميزي مي زند. در فرودگاه از سفر به اردن چشم پوشي مي کند و روزها را در پي يافتن سرنخي از قاتل پشت سر مي گذارد. نخستين اشاره ها به فرجام تلاش ماتئي را در فصل ملاقات او با روان پزشک شاهديم. وقتي روان پزشک در بازي يي که ماتئي براي او ترتيب داده، مجبور شده احتمال وجود قاتل ديگري را قبول کند، برافروخته مي شود: «گفت که او فقط به امکاني از بين هزار امکان ديگر اشاره کرده. گفت با همين روش مي توان ثابت کرد که يک آدم ديگر قاتل است... هر مورد احمقانه يي قابل تصور و به نحوي قابل اثبات است.» ص 113. درست همين جا است که درون مايه اصلي رمان قول خودش را نشان مي دهد: تصادف. در جهاني که همه چيز آن برپايه تصادف بنا شده و با يک روش مي توان چند نفر را در قتلي به يک اندازه مجرم دانست، کوشش رياضي وار کارآگاه ماتئي البته که به نتيجه نخواهد رسيد. ماتئي تله يي هوشمندانه براي قاتل تدارک مي بيند و در اين بين مجبور مي شود اصول انساني را نيز زير پا بگذارد. اما نکته اينجا است که در نقشه ماتئي، مثل تمام آثار پليسي، تصادف هيچ جايي ندارد. ماتئي مثل بقيه کارآگاهان و بازرسان آثار ادبي جلوه عقلانيت بشر مدرن است. عقلانيتي که شعار آن به زانو درآوردن طبيعت است و عوامل غيرعقلاني و غيررياضي را به هيچ مي گيرد. اما در دنيايي که دورنمات خلق مي کند تنها يک تصادف مي تواند تمام داشته ها و برنامه ريزي هاي عقلاني را نقش بر آب کند. سال ها بعد رئيس پليس که در شرف بازنشستگي است درمي يابد درست وقتي تلاش ماتئي براي به دام انداختن قاتل در دوقدمي حصول نتيجه بوده است، وقتي قاتل با پاي خودش مي آمده تا در تله بازرس بيفتد، در راه اتومبيلش با کاميوني تصادف مي کند و مي ميرد. اينجا است که تمام پيش داوري هاي خواننده برهم مي ريزد، پليس و دستگاه پليس با تمام کوشش هاي کارآگاهان زبده اش در برابر واقعيت رنگ مي بازد و آثار پليسي پوچ و تهي به نظر مي آيد. خنده عصبي و ديوانه واري که در پايان رمان پيرزن رو به مرگ سر مي دهد، در واقع ضربه آخر است بر اندام عقلانيت سيستم پليس مدرن و ماتئي بايد عمري در انتظار قاتلي که حالاديگر واقعاً وجود ندارد، با چهره يي درهم شکسته و مجنون وار بماند و از دست هيچ کس چاره يي ساخته نيست. ماتئي در اين رمان، چنان که اشاره شد، درست برخلاف اصول انساني عمل مي کند. او قانون و انسانيت را زير پا مي گذارد و دختربچه يي را به عنوان طعمه سر راه قاتل قرار مي دهد تا به مقصود خود که همانا به دام انداختن او است نائل آيد. حقيقتاً در فرازهايي از رمان خواننده از رفتار مهربانانه و پدرانه و در عين حال مزورانه يي که ماتئي براي جلب اعتماد دختربچه بي گناهي در پيش گرفته که قرار است نقش طعمه را ايفا کند، منزجر مي شود و در پايان بر او دل مي سوزاند: براي کسي که به خاطر به دام انداختن قاتلي از هيچ کوششي فروگذار نکرده و نه تنها موقعيت شغلي خود و زندگي اش را بر باد داده بلکه با زندگي ديگران از جمله يک دختربچه هفت ساله بازي کرده تا حقيقت را به اثبات برساند و قاتل را به زانو درآورد..